منو ببخش
كه نديده مي گرفتم
التماس اون نگاه نگرونو
منو ببخش
كه گرفتم جای دست عاشقتو
دست عشق ديگرونو
لايق عشق بزرگ تو نبودم
خورشيد بانو
غافل از معجزه تو شد وجودم
اسير جادوت

منو ببخش كه درخشيدی و من چشمامو بستم
منو بخشيدی و من چشمامو بستم
منو ببخش منو ببخش
تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم
که نياوردی به روم هرجا دلت رو مي شكستم
منو ببخش منو ببخش


+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390 و ساعت 2:53 |

من این روزا یه حال دیگه ای دارم
همیشه هیچ وقت این طور نبودم
همیشه نیمه ی خالیو می دیدم
به فکر نیمه های پر نبودم
همیشه فکر می کردم زمین پسته
خدارو سوی قبله میشه پیدا کرد
همین دیروز سمت این حوالی بود
یکی در زد خدا رفتو درو وا کرد
من این روزا یه حال دیگه ای دارم
جهان من لباس تازه می پوشه
من و تو دیگه تنها نیستیم
چون که خدا با ما نشسته چای می نوشه
من این روزا یه حال دیگه ای دارم
جهان من لباس تازه می پوشه
من و تو دیگه تنها نیستیم چون که
خدا با ما نشسته چای می نوشه
ملخ افتاده توی خرمن گندم
منم مثله همه از کار بی کارم
به جای داس شونه تو دستامه
فقط به فکر گندم زار موهاتم
اگه بارون به شیشه مشت می کوبه
بیا اینجا بشین کنار این کرسی
خدا با دست من دستاتو می گیره
تو از چشم خدا حالمو می پرسی
نه این که بی خیال مزرعه باشم
دیگه از باد پاییزی نمی ترسم
نگو این اسیاب از پایه ویرون شد
خدا با ماست از چیزی نمی ترسم
من این روزا یه حال دیگه ای دارم
جهان من لباس تازه می پوشه
من و تو دیگه تنها نیستیم چون که
خدا با ما نشسته چای می نوشه
+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390 و ساعت 16:11 |

يکي دسته گل واسش دل خوشيه
يکي عادتش برادر کشيه
يکي زاق مردم رو چوب ميزنه
يکي از داغ دلش جون ميکنه
يه نفر خوابه رو تخت نقره کوب
يکي حيرون توي درياي جنوب
يکي زندگي رو زيبا مي بينه
يکي اما خودشو تنهاي تنها مي بينه
اره اين رسم ميون آدما يکي داروغه يکي دارو بشه
نميشه رسمشون رو عوض کنيم
اگه حتي آسمون وارو بشه
حالا حرف من با اون دسته اي
که هنوز عاشقن و يکه سوار
جون هر چي مرد طاقت بيارين
که بريم با هم ديگه از اين ديار

+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390 و ساعت 16:14 |
خسته ام از این من بی حنجره
خسته ام از پلک منگ پنجره
خسته ام از ظلمت این سایه سار
خسته ام از این همه چشم انتظار
ای طلوع ناب هر ویرانکده
ای کلید قفل کور میکده
خسته ام از این تبار شب زده
خسته ام از مستی بی عربده
با تو از تو قصه گفتم نازنین
در شب قصه نخفتم نازنین
با تو باید بگذرم از این سکوت
من تو را از تو شنفتم نازنین
ای طلوع ناب هر ویرانکده
ای کلید قفل کور میکده
خسته ام از این تبار شب زده
خسته ام از مستی بی عربده
باید از این آینه جاری شوم
من نباید در تو تکراری شوم
من به نه ! گفتن گذشتم از حصار
آه ! اگر دربند این آری! شوم
+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 و ساعت 20:48 |

احساس الجدید بقلبک بیزید

احساس جدیدی در قلبت زیاد می شود

بتحسو کلما بطلع فیی

آن را هر بار که به من نگاه می کنی احساس می کنم

و انک عاطول فیی مشغول

و تو همیشه به من فکر می کنی

کتیر بتشقلی و بتموت علی

بسیار دلتنگم می شوی و برایم می میری

انا ما بدی تقلی کلام

من نمی خواهم به من چیزی بگویی

یدوب قلبی حنین و غرام

که مهربانی و عشق قلبم را آب کند

بیکفینی تقلی بحبک

فقط به من بگویی دوستت دارم برایم کافی است

هیدی الکلمة بتقتلنی

تا رنج این کلمه مرا بکشد

حدی بیکون قلبک مجنون

قلب دیوانه ات کنار من است

حتی نظرات عیونک مجنونة

تا وقتی که نگاه های چشمت دیوانه است

بیعز علیک ترف بعینیک

بر تو سخت است چشم بر هم بگذاری

و تمرق شی لحظة ما تشوف عیونی

در حالی که لحظه ای پلک بزنی و چشمانم را نبینی

 

+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 و ساعت 20:24 |
بازم دلم گرفته گریم اختیاری نیست
آخه جز گریه منو کاری نیست
یه عمره از محبت بی نصیبم ای خدا
من غریبم ای خدا
چرا جز غصه منو یاری نیست

اگه عشق همینه
اگه زندگی اینه
نمیخوام چشمام این دنیا را ببینه

از لب های سردم خنده گریزونه
راز دل خستم هیچکی نمیدونه
بازیچه شدن تا کی ؟
دل رو گول زدن تا کی ؟
افسردگی تا کی ؟

دل به هر که دادم بی وفایی دیدم
چه رنج هایی که عمری از عشق کشیدم

اگه عشق همینه
اگه زندگی اینه
نمیخوام چشمام این دنیا را ببینه

+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 22:6 |
خواستم بگویم، که فاطمه دختر محمد است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه همسر علی است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر حسین است. دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم، که فاطمه مادر زینب است. باز دیدم که فاطمه نیست.

نه، این‌ها همه هست و این همه فاطمه نیست.

«فاطمه، فاطمه است»

 

+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 21:8 |
خیلی ممنون انقد آسون منو داغون کردی
واسه احساسی که داشتم دلمو خون کردی
تو که هیچ حسی به این قصه نداشتی واسه چی
منو به محبت دو روزه مهمون کردی
همه عالم می دونستن که بری میمیرم
اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی
خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم
خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمی گذرم
من حواسم به تو بود و تو دلت سر به هوا
با همین سر به هواییت منو ویرون کردی
من که با نگاه شیرین تو فرهاد شدم
مگه این کافی نبود که منو مجنون کردی؟
همه عالم می دونستن که بری میمیرم
اما رفتی و همه عالمو حیرون کردی
خیلی ممنون واسه هرچی که آوردی به سرم
خیلی ممنون ولی من هیچ وقت ازت نمی گذرم
+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 20:58 |

از تو باید می گذشتم، ولی افسوس نتونستم
تو عروسک بودی و من آخر قصه دونستم
تو وجود خالی تو جز دروغ هیچی ندیدم
کاش می شد به این حقیقت پیش از اینها می رسیدم
سوختم و سوختم و ساختم، هرچی داشتم به پات باختم
کاش تو رو از روز اول مثل امروز می شناختم

آخه عشق یعنی شکستن، عاشقانه سرسپردن
دل سپردن به سرابه، در سکوت خویش مردن


یه روزی یه روزگاری حرف ما بین ما نگاه بود
عشق رو نقاشی می کردیم، نقش ما خورشید و ماه بود
بعد از اون واژه نوشتیم، جمله مون ستاره چین بود
مثل دریا آبی بودیم، معنی زندگی این بود
سوختم و سوختم و ساختم، هرچی داشتم به پات باختم
کاش تو رو از روز اول مثل امروز می شناختم

آخه عشق یعنی شکستن، عاشقانه سرسپردن
دل سپردن به سرابه، در سکوت خویش مردن
+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 1:33 |
همه چی آرومه تو به من دل بستی

این چقد خوبه که تو کنارم هستی

همه چی آرومه غصه ها خوابیدن

شک نداری دیگه ،تو به احساس من

همه چی آرومه من چقد خوشحالم

پیشم هستی حالا به خودم می بالم

تو به من دل بستی از چشات معلومه

من چقد خوشبختم همه چی آرومه

تشته ی چشماتم منو سیرابم کن

منو با لالایی دوباره خوابم کن

بگو این آرامش تا ابد پابرجاست

حالا که برق عشق تو نگاهت پیداست

همه چی آرومه من چقدر خوشحالم

پیشم هستی حالا به خودم می بالم

تو به من دل بستی از چشات معلومه

من چقدر خوشبختم همه چی آرومه

+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 1:23 |
 

زیبایی به زور نمیشه می دونم Zorla güzellik olmaz bilirim

به تو عشق ورزیدم و دست بر نخواهم داشت Sevdim seni vazgeçmem güzelim

نمیشه که یه روزدر آن دل و یه روز در این دل باشی Bir o gönülde bir bu gönülde olmaz

گویی در یک لحظه Bir anda oldu sanki

تصور کردم که دلخواه من شده İstediğim oldu sandim

من چگونه فریب تو رو خوردم Ben sana nasıl kandım

حالا فهمیدم که از بین رفتم Anladim şimdi yandim

تو به راه خودت من به راه خودم Sen yoluna ben yoluma

دیگه به آخر این عشق رسیدیم Geldik bu aşkin sonuna

من زندگیمو پای تو گذاشتم Sana hayatimi verdim

بیا ببین درچه وضعیتی ام Gel gör bak ne haldeyim

+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 1:11 |
دوست دارم میدونی که این کار دله
گناه من نیست ، تقصیر دله

عشق تو دیوونم کرده ، بی آشیونم کرده
ناز تو نازنینو ورد زبونم کرده

عشق تو نازنینم شبگرد کوچه هام کرد
تو می دونی فدات شم قلبت باهام چه ها کرد

این بازیه زمونس آخه منم جوونم
همه می گن دیوونس اینو خودم می دونم

همه می دونن که عاشقی کار دله
گناه من نیست ، تقصیر دله

عشق تو دیوونم کرده بی آشیونم کرده
ناز تو نازنینو ورد زبونم کرده

+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390 و ساعت 23:41 |

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست             هرکه در این حلقه نیست فارق از این ماجراست

دلشده پایبند گردن جان در کمند                  زهره گفتار نه کاین چه سبب وان چراست

گر بزنندم به تیغ در نظرش بی دریغ              دیدن او یک نظر صد چو منش خون بهاست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست            حیف نباشد که دوست دوست تر از جان ماست

گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر            حکم تو بر من رواست زجر تو بر من رواست

+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 20:11 |

داشتم فراموشت میکردم اما باز دوباره دیدمت

تو غمها غوطه ور شدم چرا؟

داشتم فراموشت میکردم اما تا صدات رسید به گوش من

شکستم بی صدا چرا؟

داشتی میرفتی از خیال من، خزونی بود بهار من

دیدم تو رو خزونم جون گرفت

این قلب سرد و ساکتم دوباره

با نگاه گرم و بی ریا و عاشقت زبون گرفت

چرا دوباره اومدی صدارو، جون دادی گل بهارو

زخم دل دوباره تازه شد

شوق نگاه خستمو دوباره، دوختی آخر ستاره

حسرتم بی اندازه شد

یا راحتم کن و واسه همیشه، این دلو بکن ز ریشه

از خیال سرد من برو

یا باغبون شو و بهارو، باز نشون بده گلارو

تو وجود خسته ام برو  

داشتی میرفتی از خیال من، خزونی بود بهار من

دیدم تو رو خزونم جون گرفت

این قلب سرد و ساکتم دوباره

با نگاه گرم و بی ریا و عاشقت زبون گرفت

+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 21:16 |
 

گريه کردم مثل ابرا بي تو مادر

شد دل من جاي غصه ها بي تو مادر

رسول خدا گفت بهشت زير پاي توست

بخواب مادر

براي هميشه قلبم فقط جاي توست

رفتي و من تنها ماندم

با غصه و غم ها ماندم

گر که تو را آزردم من

مادر حلالم کن

بعد از تو بي پناهم

اي که بودي تکيه گاهم

خيز و بنگر اشک و آهم

مادر حلالم کن

تقدیم به مادرم که همیشه دلم به یاد اوست

+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 20:57 |

شهادت حضرت فاطمة الزهرا بنت الرسول سلام الله علیها بر تمام دوستداران اهل بیت تسلیت باد.

به این مناسبت شعر " یا فاطمة بنت نبی " را از سروده های "علی معلّم دامغانی" انتخاب کردم. امیدوارم مورد قبول شما دوستد داران اهل بیت قرار گیرد.



یا فاطمه بنت نبی ای همدل و جان علی
ای تاج نور دنیا ، یا زهرا
یا فاطمه سرخدا ای گوهر تاج وفا
ای با شکوه ای والا ، یا زهرا

ای دخت گل ، ای یاسمین ای اسوه ی زن در زمین
ای آسمان از تو متین
یا فاطمه بنت نبی
عشق محمد با علی

غیرت ، حسین از شیره ی جان تو نوشید
شیرخدا تا پای جان ، بهر تو کوشید
شمع تو از شیران حق، پروانه ها ساخت
از زینب زهرا نشان ، افسانه ها ساخت

مریم ، گل آرای مسیح چون ژاله ی تو
باغ نجابت ، خرم از آلاله ی تو
ام ابیها ، ام نور ای بی نهایت
ای مظهر شور و شرف ، شرم و شفاعت

حسن ، برای عشق دین ، مهر تو افروخت
حسین ، برای حفظ دین ، قهر از تو آموخت
یا فاطمه ، یا فاطمه یا طاهره ، مطهره
ای تو صدیقا زکیه ام ابیها ، زهرا
یا فاطمه ، یا فاطمه یا مرضیه ، یا راضیه
ای شان کوثر مهر تو ای هرچه دریا ، زهرا

یا فاطمه زهرا
+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 20:48 |

وقتی که نگاهم به نگاهت خیره می شه
دوست دارم زمان بایسته واسه ی همیشه


**
چشمامون ببندیم بریم تا ته رویا
اونجایی که هیچوقت گلی پژمرده نمی شه


**
هر چی غم داری از دل نازکت بگیرم
اگه اشک از چشات جاری بشه برات بمیرم


**
سر رو شونه هام بذاری و برات بخونم
یاد تو وعشق تو باشه ورد زبونم مهربونم


**
آرزوم بی تو محاله


لحظه هام بی تو سواله


**
بی تو مقصد خیلی دوره
راه عشقم بی عبوره


**
من نمی خوام تو خیالم بگمت عاشقت هستم
دوست دارم که راستی راستی حس کنم تو رو تو دستم
 


+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390 و ساعت 1:2 |
عجب رسمیه

رسم زمونه

قصه برگ و باد خزونه

میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون بجا میمونه

کجاست اون کوچه

چی شد اون خونه

آدماش کجان خدا میدونه

بوته یاس باباجون هنوز گوشه باغچه توی گلدونه

عطرش پیچیده تا هفت تا خونه

خودش کجاهاس خدا میدونه

میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون بجا میمونه

تسبیح و مهر بی بی جون هنوز گوشه طاقچه

توی ایوونه

خودش کجاهاس؟

خدا میدونه

پرسید زیر لب یکی با حسرت

از ماها بعدها چی یادگاری میخواد بمونه

خدا میدونه

میرن آدما از اونا فقط خاطره هاشون بجا میمونه

عمو محمد دوست دارم  روحت شاد یادت گرامی

+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390 و ساعت 2:14 |
Every night in my dreams

هر شب در رویاهام

I see you, I feel you,

من تورو میبینم من تورو احساس میکنم

That is how I know you go on

میدونم به همین صورت ادامه پیدا خواهد کرد

Far across the distance and apace between us

فاصله ها و فضاهای بین مارو

You have come to show you go on

اومدی نشون بدی که ادامه پیدا خواهد کرد

Near, Far, Wherever you are

نزدیک ، دور ، هرجا که هستی باش

I believe that the heart does go on

بر این باورم که ادامه خواهد داد

Once more you open the door

یه بار دیگه درب رو باز میکنی

And you here in my heart

و تو اینجا در قلب منی

And my heart will go on and on

و قلبم ادامه خواهد داد و ادامه خواد داد

LOVE can touch just one time

و عشق یه روز مارو لمس خواهد کرد

And last for a life time

و یه عمر دوام خواهد داشت

And never let go till we one

و اجازه نخواهیم داد که یکی (تنها) بشیم

LOVE was when I loved you

عشق زمانی بود که تورو دوست داشتم

One true time I hold to

وقتیکه حقیقتا در آغوش گرفتمت

In my life well always go on

در حیات من ما ادامه خواهیم داد

Near, Far, Wherever you are

نزدیک ، دور ، هرجا که هستی باش

I believe that the heart does go on

بر این باورم که دل ادامه خواهد داد

Once more you open the door

یه بار دیگه درب رو باز میکنی

And you here in my heart

و تو اینجا در قلب منی

And my heart will go on and on

و قلبم ادامه خواهد داد و ادامه خواهد داد

You here , there's nothing I fear

تو اینجا هستی پس چیزی برای اینکه من بترسم نیست

And I know that my heart will go on

و میدونم قلبم ادامه خواهد داد

We'll stay forever this way

و برای همیشه به این شکل خواهیم ماند

You are safe in my heart

در دلم ایمن هستی

And my heart will go on and on

و قلبم ادامه خواهد داد و ادامه خواهد داد
+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390 و ساعت 1:59 |
من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم

واسه عشق بازی موجا قامتم یه بستر نرم


یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجا

یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا


تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی


زیر رگباره نگاهت دلم انگار زیر و رو شد

برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد


تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه

ابر و باد و دریا گفتن حس عاشقی همینه


اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی

اما تا قایقی اومد از من و دلم گذشتی


رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا

من و دل اما نشستیم چشم به راهت لبه دریا



دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی


دل تنها و غریبم داره این گوشه می میره

ولی حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره


می رسه روزی که دیگه قعر دریا می شه خونم

اما تو دریای عشقت باز یه گوشه ای می مونم

 

+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390 و ساعت 1:41 |
ستاره هنوز بیداری، بازم امشب خواب نداری
نکنه تو هم مثل من عاشقی چشم انتظاری
نکنه تو هم تو شبات، خسته از غبار جاده
خواب مهتابو می بینی، که میاد پای پیاده
نکنه هجوم ابرا تو رو هم از ما بگیره
ستاره برای بودن دیگه فردا خیلی دیره
حالا که خورشید طلسمه قلعه سنگی خوابه
تو نگو عشقا دروغه، تو نگو دنیا سرابه

با کدوم بهونه باید شبو از تو کوچه دزدید
گل سرخ عاشقی رو به غریبه ها نبخشید
ستاره همه غرورم پیش کشه ناز تو باشه
تو بمون تا چشمای من با سپیدی آشنا شه
من اگه اسیر خاکم، تو که جات تو آسمونه
دل خوشم به اینکه هر شب تو بیایی رو بوم خونه
هم نشین ابر و ماهی توی اون همه سیاهی
نکنه اینقدر دور شی که دیگه منو نخواهی
+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390 و ساعت 0:59 |
میونه خواب و بیداری تو رو میدیدم انگاری
به من گفتی نشو عاشق که عشق داره گرفتاری
گذاشتی سر روی شونم به من گفتی نمی دونم
چگونه میشه عاشق شد تو این دنیای بیزاری؟!
نشو عاشق! نباش عاشق! نگو حتی دوستم داری!
ولی بی عشق چه خواهی کرد؟!
من که قصه ی عشقمو با توتوی زندگی دیدم
هوای قلبمو با تو هوای بندگی دیدم
نپرسیدم نترسیدم منی که عاشقت بودم،
چرا گفتی که خواب عشقمو رو سادگی دیدم؟!
چرا عاشق ترین بودم تورو عاشق نمی دیدم؟!
عجب خواب پریشونی تو رویای تو می دیدم
که حتی آرزو کردم، تو رو هرگز نمی دیدم
نشو عاشق...
نباش عاشق...
باشه!!!
ولی بی عشق چه خواهی کرد؟

+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390 و ساعت 0:17 |

مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروز ها ‚ دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
می خزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره دنیای من
 چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در بر اینه می ماند به جای
تار مویی نقش دستی شانه ای
می رهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه بر جا مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان میشود
می شتابند از پی هم بی شکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره میماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
می فشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390 و ساعت 1:30 |
توی شهر شاپرک ها فریبی نیست
توی قصر قاصدک ها غریبی نیست

شهر خوب رویاهامون ، شهر پُر از باورهامون
پُر شده از عطر بارون ، خاطره های فراوون

فاصله ی دستهای ما ، التهابه
لحظه های با تو بودن مثل یه خوابه

خواب تو خواب ابریشم ، بوی تو بوی اطلسی
پیچیده تو تنِ بارون ، فریاد دردِ بی کسی


قصّه ی انتظار دل به رنگ خاکستریه
نوازش دستهای تو مثل نگاه ت خواستنیه

برای من ای همخونه ، داره تو تنها می مونه
همصدا با فصل پاییز ، رقص بارون تو ناودونه


تن سرد درختها ، زخم تیغ یه خنجره
آب هزار خاطره شد ، بستر خیس پنجره

فریاد این ، آخرین آواز ، عبور از مرز نهایت
میلاد درد سفریست ، باز تا بی نهایت
فاصله ی دستهای ما ، التهابه
لحظه های با تو بودن مثل یه خوابه

+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 و ساعت 1:5 |
عشق فقط یک کلمست 

روی لب های همست

اما عشق من و تو یه حکایت دیگست

تا قیامت نمیشه دیگه از یاد تو رو برد

باید مغلوب تو شد باید از عشق تو مرد

از تب دوست داشتنت

 هر چی من بگم کمه

تو خودت نیازیو بی نیازی از همه

توی کعبه دلم به تو تعظیم میکنم

عاشقونه قلبمو به تسلیم میکنم

+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 و ساعت 0:46 |
روزي روزگاري، جزيره اي بود که تمام احساسات در آنجا زندگي مي کردند. شادي ، غم ، دانش و همچنين ساير
احساسات مانند عشق. يک روز به احساسات اعلام شد که جزيره غرق خواهد شد. بنابراين همگي قايق هايي را
ساختند و آنجا را ترک کردند. بجز عشق. عشق تنها حسي بود که باقي ماند. عشق خواست تا آخرين لحظه ممکن
مقاومت کند. وقتي جزيزه تقريبا غرق شده بود، عشق تصميم گرفت تا کمک بخواهد.
ثروت در قايقي مجلل در حال عبور از کنار عشق بود.
عشق گفت: مي تواني من را هم با خود ببري؟
ثروت جواب داد: در قايقم طلا و نقره زيادي هست و جايي براي تو وجود ندارد.
عشق تصميم گرفت از غرور، که او هم سوار بر کشتي زيبايي از کنارش در حال عبور بود در خواست کمک کند.
-"غرور، لطفا کمکم کن"
غرور جواب داد:"عشق، من نمي توانم کمکت کنم . تو خيس هستي و ممکن است به قايقم آسيب برساني"
غم نزديک بود ، بنابراين عشق در خواست کمک کرد،" اجازه بده همراهت بيايم"
غم جواب داد:" اه...عشق من خيلي غمگينم و نياز دارم تنها باشم"
شادي هم از کنار عشق گذشت و بقدري شاد بود که حتي صداي در خواست عشق را نشنيد.
ناگهان صدايي به گوش رسيد،" بيا عشق، من تو را همراه خود خواهم برد" صدا، صداي پيري بود. عشق درود
فرستاد و به حدي خوشحال شد که فراموش کرد مقصدشان را بپرسد. وقتي به خشکي رسيدند، پيري راه خودش را
در پيش گرفت.عشق با علم به اينکه چه قدر مديون پيريست از دانش که مسني ديگر بود پرسيد: "چه کسي نجاتم
داد؟ "
دانش جواب داد:" زمان بود"
عشق پرسيد:" زمان؟ اما چرا نجاتم داد؟ "
دانش با فرزانگي خاص و عميقي لبخند زد و جواب داد: " زيرا تنها زمان است که توانايي درک ارزش عشق را
داراست"
 
+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390 و ساعت 0:25 |
دوتاقلب ودوتالبخند
دوتاعشق ودوتادلبر

دوتامهرودوتااحساس
دوتاباغبون گل ياس
دوتا رمزعشق مابوداون دوتاي كه زياد بود
اماانگاراوندوتابنددست پست بادبود
دوتاروتنهاگذاشتي
كندي هر چيرو كه كاشتي
واسهءرمز دوتاي عشق حرمتي به جا نذاشتي
چقد با تو گريه كردم چقده گفتم كه خستم
چقده گفتم بهارم
پاي عهدمون نشستم

نم نم بارون چشام هم ميخوندي هم مي ديدي
حاله هاي زخم عشق ونه دیدی نه شنيدي
مهربون عاشقي تنهاگفتن دوست دارم نيست
باغ من خشك شدوپژمرد
خواسهءعشق توكم نيست
دوتا پيش من مي مونه
توبرو هرجا تونستي
امايادت نره عمرم قد دوتاندونستي

+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در جمعه دوم اردیبهشت 1390 و ساعت 1:54 |