می بینم صورتمو تو آینه
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می خواد
اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمیشه هر چی می بینم
چشامو یه لحظه رو هم می زارم
با خودم میگم که این صورتک
میتونم از صورتم ورش دارم
می کشم دستمو روی صورتم
هر چی باید بدونم دستم میگه
منو توی آینه نشون میده
میگه این تویی نه هیچکس دیگه
جای پاهای تموم قصه ها
رنگ غربت رو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا
آینه میگه تو همونی که یه روز
می خواستی خورشیدو با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونت شده
داری بی صدا تو قلبت می میری
می شکنم آینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
میشکنه آینه هزار تیکه میشه
ولی باز تو هر تیکش عکس منه!
عکسا با دهن کجی بهت میگن
چشم امیدو ببر از اسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی میدن تمومشون!

+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 و ساعت 23:21 |