دلم گرفته اسمون
نمیتونم گریه کنم

شکنجه میشم از خودم
نمیتونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه ها
رو سینه من اومده

اخ داره باورم میشه
خنده به ما نیومده

دلم گرفته اسمون
از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی
یه عمره که در به درم

حتی صدای نفسم
میگه که توی قفسم

من واسه اتیش زدن
یه کولبار شب بسم

دلم گرفته اسمون
یکم منو حوصله کن

نگوکه از این روزگار
یه خورده کمتر گله کن

منو به بازی میگیرن
عقربه های ساعتم

برگه تقویم میکنه
لحظه به لحظه لعنتم

اهای زمین    یه لحضه تو نفس نزن    نچرخ تا اروم بگیره    یه آدم شکسته تن

+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در شنبه پنجم شهریور 1390 و ساعت 4:44 |