تو شدی مهمون من مهمون قلبم

از صدات زمزمه عشقو شناختم


تو به من قشنگ ترین لحظه رو دادی


من واسه ات قشنگ ترین قصه رو گفتم


نازنین از تو چه پنهون آتیش افتاده به جونم

تا می تونی مثل آتیش بسوزونم بسوزونم


عاشقیت همیشه با من عشق من همیشه با تو


گریه هام می گذرم از من زندگیم پر میشه با تو


اومدی تو روزگارم دیگرون رفتن و رفتن


من اگه واسه ات عزیزم اینو پنهون نکن از من


تو طلای آفتاب و نفس سبز زمینی


تو گل زنبق و لاله از یه فصل نازنینی


وقتی که به تو رسیدم لحظه چشماتو دیدن


به من این مژده رو دادی که رسیدم، به رسیدن

+ نوشته شده توسط سعید بهتویی در شنبه سی ام مهر 1390 و ساعت 1:5 |