دسته  گلهای بی زبون   گمشده های بی نشون

یه ریزه خاکسترشون   دو حلقه انگشترشون

یه تیکه استخون سرد  یه شاخه گل ،یه بال و پر

یه دکمه پیرهنشون     یه ذره خاک تنشون

تابوت های یک اندازه   تو هرکدوم یه سربازه

بادکه شیون می زنه   ابره که بر سر می زنه  

تابوت ها خیس آب می شن   دست گلها خراب می شن

می پیچه تو شهر و دهات  عطر سلام و صلوات

آی مادرای مهربون   بچه هاتون ،بچه هاتون

دسته گلهایی که دادین  به جبهه ها فرستادین

حالا باتابوت اومدن    با بوی باروت اومدن

سر ندارن ،پاندارن      شوق تماشا ندارن

مادرا از خدا می خوان     با گریه و دعا می خوان

تابوتاشونو باز کنن  بچه هاشونو ناز کنن

اما یه بوی عجیب میاد بو کنی ،بوی سیب میاد